المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
153
مروج الذهب ( فارسى )
كه ديده بدان نتوانند دوخت و ندانند كه چون است و چون به بالاى دكل نشينند دريا رو بآرامش نهد و موجها كوچكى گيرد و خب سكون يابد . سپس آن نور نابود شود و ندانند چگونه آمد و چسان رفت و اين علامت خلاص و دليل نجات باشد . اين قصه كه گفتيم بنزد كشتيبانان و تاجران بصره و سيراف و عمان و ديگران كه بر اين دريا رفتهاند مورد خلاف نيست و آنچه از ايشان نقل كرديم ممكن است ، نه ممتنع و نه واجب كه از قدرت بارى جل و عز رواست كه بندگان را از هلاك خلاص كند و از بليه برهاند . در اين دريا نوعى خرچنگ هست باندازهء يك ذراع يا يك وجب و كوچكتر كه از دريا برون شود و چون با حركت سريع از آب در آيد و به خشكى نشيند سنگ شود و آثار جنبندگى از آن برود و اين سنگ را در سرمه و داروى چشم به كار برند و قصهء آن مشهور است . درياى چين نيز كه درياى هفتم و معروف به صنجى است اخبار عجيب دارد كه تفصيل آن را با اخبار درياهاى مجاور آن در مؤلفات سابق خود آوردهايم و در اين كتاب ضمن اخبار شاهان پارهاى مطالب را نقل ميكنيم . پس از ديار چين در مجاورت دريا ممالك معروف و موصوف بجز سيلى و جزاير آن نيست و بيگانگان عراقى يا غير عراقى كه بدانجا رفته و باز آمده باشند بسيار كمند كه هواى خوش و آب گوارا و خاك خوب و بركات فراوان دارد و مردم آن ديار با مردم چين و ملوك آنجا به صلح باشند و هدايا در ميانه پيوسته باشد . گويند آنها تيرهاى از فرزندان عامورند و چنان كه در ضمن سخن از سكونت مردم چين در آن ديار آورديم در اين ناحيه اقامت گرفتهاند . چين رودهاى بزرگ دارد همانند دجله و فرات كه از ديار ترك و تبت و صغد سرچشمه ميگيرد ، ديار صغد ما بين بخارا و سمرقند است و كوههاى نشادر آنجاست و چون تابستان آغاز شود هنگام شب از فاصلهء صد فرسخى شعلهها به چشم مىخورد كه از اين كوهها بالاتر ميرود و هنگام روز از غلبهء شعاع خورشيد و پرتو روز فقط بخار نمايانست نشادر از آنجا آرند و هنگام زمستان